خرید بک لینک
ویراستاری ترجمه ی جدیدی از "سه شنبه ها با موری" تمام شد... و بهانه ای بود که دوباره بخوانمش این کتاب ساده و گلچینی از تمام توصیه هایی که تنها راه نجات زندگی های ماست اما افسوس که شعار پنداشته میشوند و هرکسی پس از خواندنش فقط متعلق به همان گکتاب میداندش و بس.... «مهربان باشید! و خودتان را مسئول یکدیگر بدانید. اگر ما فقط همین درسها را آموخته بودیم، دنیا جای خیلی بهتری بود.» «یا به هم عشق بورزید یا بمیرید» «دلیلی ندارد انتقام یا تعصب را ادامه بدهیم. این چیزها بزرگترین پشیمانیهای من در زندگی هستند: غرور. خودبینی. چرا ما این کارها را میکنیم؟» س

برچسب: باشد که به حشرمان چنان انگیزند,سواری که باشد به نیروی پیل,پزشکی که باشد به تن دردمند, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 9:12

زنگ بزن یا خبرم را بگیر لعنتی! از کسی، از جایی این نمی شود که دیگر هرگز هرگز هرگز نباشی این برای من زیادی صریح است

برچسب: مرثیه ای برای یک رویا,مرثیه ای برای قطب شمال,مرثیه ای برای قربانیان هیروشیما,مرثیه ای برای زنان,مرثیه ای برای دوستم,مرثیه ای برای جنگل,مرثیه ای برای کتابسوزی ها,مرثیه ای برای مرتضی,مرثیه ای برای یک رویا دانلود,مرثیه ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 9:12

چه کسی را تنبیه می کنی؟ کسی توجهش به تمام آنچه از خودت دریغ کرده ای جلب شد؟ میبینی؟ فقط به خودت آسیب میزنی... وقتی کسی ککش هم نمیگزد از تمام دریغهایی که علیه خودت روا داشته ای پس چرا اینقدر رویشان پافشاری میکنی؟! بفهم که تو علیه خودت برخواسته ای! رو به ویرانی می روی، ترکهای دیوار را دیده ای؟ امروز و فرداست که فرو بریزی.... از برج زهرماری که از خودت ساخته ای فقط بی تفاوتی و نفرت دیگران را موجه جلوه میدهی! که یعنی همگان متفق القولند روی اینکه چنین موجودی سزاوار ذره ای مهر نیست... چه رسد به ...............

برچسب: کرامر علیه کرامر دوبله فارسی,کرامر علیه کرامر ۱۹۷۹,کرامر علیه کرامر,درباره فیلم کرامر علیه کرامر,دانلود کرامر علیه کرامر,کتاب کرامر علیه کرامر,زیرنویس کرامر علیه کرامر,دانلود فیلم کرامر علیه کرامر,نقد فیلم کرامر علیه کرامر,داستان فیلم کرامر علیه کرامر, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 7:17

در دلم همچنان تمنا هست... دست ردّی هم مقابلم اما هست، دستی که می گوید بنشین، دست بکش از این اصرار، از این تحمیل خود! دست بکش از سرباز زدن از تمام آنچه نرم نرم در پی باورانده شدن به توست... باورش کن! این همه امید و خوش بینی مقابل احساسات و تصوراتت ایستاد و آخرش چه چیز ثابتت شد؟ هیچ؟ ماند بی ثباتی؟ ماند معلق شدن؟ ماند رهاشدگی؟ ماند چه؟ دِ بگو دیگر.... -که چی؟ اگه آخرش یه گلوله تو سرم باشه تو چه احساسی خواهی داشت؟ +هیچی -امیدوارم که دروغ نگفته باشی لئون!....

برچسب: بی تیتر,تیتراژ بی قرار,تیتراژ سریال بی قرار,تیتراسیون بی آمپرومتری,تیتراژ بی کلام سریال مدینه,تیتراژ پایانی بی قرار,تیتراژ بی کلام سریال مادرانه,تیتراژ بی کلام سریال عفت,تیتراژ بی کلام سریال دردسرهای عظیم,تیتراژ بی کلام اخراجی ها, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 7:16

مثل لئون... مثل ماتیلدا...

مثل انکار آن.. مثل اصرار این...

مثل اذعان او... مثل پیروزی این

مثل ناکامی...

برچسب: like someone in love,like someone in love lyrics,like someone in love song,like someone in love chords,like someone in love bjork,like someone in love jazz,like someone in love kiarostami,like someone in love lead sheet,like someone in love trailer,like someone in love imdb, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 21:49

عادت می گنند... عادت می کنم... به صدایی که آهسته شده، به زبانی که به کام گرفته شده، به انحنای لبی که صاف شده، به موهایی که از روی شانه جمع شده... به نگاهی که تهی شده... به تازه واردی که منم ........ آنها عادت میکنند اما خودم؟! گمان نکنم... فقط من می مانم و آنهایی که توی جمجمه ام مدام ضربه میزنند... * فروغ

برچسب: تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 21:49

... نکته مهم دیگر اینکه محمد بارها به صراحت اعلام میکند دوست دارد در دریا بمیرد. در حوزه اسطوره شناختی، صورتهای مثالی آب و دریا کارکردهای متعددی دارد. در جهان اساطیر آب، راز خلقت، تولد، مرگ، رستاخیز و رستگاری است. یونگ آب را رایج ترین نماد ضمیر ناخودآگاه میدانست. دریا بر راز روحانی، بی نهایت، مرگ و تولد دوباره، بی زمانی و ابدیت دلالت دارد و مادر جنبه های حیات است. محمد با این آرزو در پی ان است تا با مرگ در آبهای گرم خلیج فارس، خود را تطهیر کند، از زمان مکانیکی بگریزد، دوباره متولد شود و روح خود را رستگار کند. گویی میخواهد بهشت گمشده ای را که در خاکهای ت

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 21:25

از من خبر بگیر! کارى ندارد کافی ست صبحها دلت برایم تنگ شود و بی اختیار به نقطهاى خیره شوى و به این فکر کنى که چقدر بىخبرى از من! کامران رسولزاده

برچسب: از حال من خبر داری,یارم از من خبر نداره,از دل من خبر نداری,از حال من خبر نداری,دل من از من خبر ندارد,یار از دل من خبر ندارد,از دل من چه خبر, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 11:57

آشپزی کار یکنواختی میشود وقتی چاشنی های دلپسند و مخصوص خودت را توی گنجه نداشته باشی... اینطوری هر روز غذایی میپزی که فقط با دیگرانی بنشینی و بخوری و زنده بمانی... مثل آویشن و زیره، مثل سس خردل توی ماکارونی... مثل شیر توی سوپ جو... مثل نعنا، مثل پیاز توی کوکوی سیب زمینی... مثل قارچ توی املت، توی ماکارونی، توی سوپ جو، توی خورشت مرغ مثل کاکوتی، مثل هل، مثل گل محمدی توی چای مثل کنجد توی کوکو سبزی، توی کیک مثل شیرین بیان توی کله جوش مثل گلاب توی قیمه، توی مرغ مثل خلال هویج و کلم قرمز توی سالاد شیرازی مثل پنیر پیتزا روی دلمه فلفل مثل..... مثل مغز توی شیر خرما مثل رب ا

برچسب: من آزمودم مدتی بی تو ندارم لذتی, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 11:57

تلخ است که بتمن قهرمان بگوید: «امروز می تونی بهم بگی "من که بهت گفته بودم..."» تلخ است که بگوید بتمن دیگر نمی تواند کاری کند... این "من که بهت گفته بودم"ها خیلی برایم تلخند... لحظه حقیقی ترین اتفاق است. اینکه حالا احساس عشق داشته باشی، احساس امید، احساس قهرمانی و هر احساس دیگری... و بعد در زمانی دیگر این احساسات تغییر کرده باشند نباید باعث شود که برچسب اشتباه رویشان بخورند... "من که بهت گفته بودم" انگار تیر خلاص است بر یک آدم شکست خورده، یک آدم زخمی، یک آدم ناامید، یک آدم خسته، یک آدم در آستانه ویرانی، طغیان...

برچسب: من که بهت گفته بودم یه روزی, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:05

"سه ماه جنگ همه چیز را عوض کرده است... خیلی ها را تنگ حوصله کرده است... گاهی یک کلام که رنگ تلخ بی مهری داشته باشد..."1 آدم را به عمیق ترین حقره های زندگی پرت میکند، به مرز طغیان می رساند، به حد گسیختن از زندگی، به میل نبودن میکشاند، به یأس از کمترین بهره از محبت یک آدم... به جنگ زده ها رحم کنید ... نمیدانید ویرانی آستان در چه حالی دارد؟ نمیدانید لرزش هر دم ستون های زندگی چیست... نمیدانید به انتظار دفن شدن زیر آوار سقف، نشستن یعنی چه؟ جنگ زده ای را اگر دیدید در آغوش بگیرید... وقتش را اگر نداشتید به لبخندی لااقل از کنارش بگذرید... مراعات حال بی فروغش را بکنید... هر یک

برچسب: جنگ زده به انگلیسی,وام به جنگ زده ها, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:05

وقتی به این فکر میکنی که داشتن یک تعامل ساده و آرام با او تنها خواستهی تو است و سهل هم ممکن میشود اما به سادهترین ابزار پیچیده می شود و میافتید وسط پرچینهای هزارتویی که سردرگمتان میکند، میپرسی این ابزار اولبار چرا به دست گرفته میشود؟ وقتی فکر میکنی به اینکه کسی را و فضای مشترکی که با او داری را بخشی از زندگیت میدانی اما این به تنهایی و یک طرفه کافی نیست... وقتی فکر میکنی به سرزنشی که در کسی نسبت به خودش بخاطر خرج کردن کلمات مهربانانهای در قبال تو وجود دارد و اگر زمانی عزیز بودهای، آن حس و آن واژه را متعلق به آن مقطع نمیداند که ه

برچسب: کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:05

به عنوان فرزند کوچک خانواده، انگار همه از من انتظار داشتند که چون شاهد زنگی خواهر و برادر بزرگترم هستم پس باید درس بگیرم و روی پای خودم بایستم. یعنی اگر ررفت و آمد آنها در ابتدای هر مقطع با همراهی پدر یا مادر بود، دیگر من باید راهبلد میشدم. از همان اول ابتدایی تا دانشگاه... و همین شد که روز اول شروع مقطع ابتدایی من مادرم رفته بود سوریه و من با خانم همسایه تا مدرسه رفتم... در تمام طول تحصیل هم کشش خاصی به نیمکت ردیف دوم داشتم، اما معلمهای ابتدایی اغلب جایم را عوض میکرند که: "پشت سریهای ریزه میزه بتوانند تخته و معلم را ببینند". تنها نمره نجومی تمام ط

برچسب: مدرسه,مدرسه مولانا,مدرسه موشها,مدرسه ایتالیایی,مدرسة الحب,مدرسه اینورس,مدرسة المشاغبين,مدرسه علوی,مدرسه شبانه روزی,مدرسه به انگلیسی, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 20:51

شهریورها انگار بناست که بر من بد بگذرند، با تمام عشقی که بهشان دارم. با ویژگی خاصی که در موردشان برمیشمرم: اعتدال! اما شاید اینطور است که بیشتر افراطی ترین حالاتم را در این ماه سپری کرده ام.... شهریور... ماه تولدم... ماهی که دوستش دارم اما در حقم جفا میکند... بر من سهل نمیگیرد... شاید حکایت دوست داشتنهای یک طرفه ایست که بر من هم رواست... من اویی را دوست دارم و او نه... سخت میگذرند شهریورهای عزیزم و من باز عزیز میدارمشان ...

برچسب: شهریور ماهی ها,شهریور به میلادی,شهریور ماه,شهریور به ماه میلادی,شهریور طالع بینی,شهریور مرد,شهریور زن,شهریور متولدین,شهریور نماد,شهریور ماه مرد, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 18:47

اول یک توصیه. هیچ گاه بی دلیل از آدمی پول قبول نکنید، آن هم آدمی که نیاز خاصی را در شما سراغ ندارد و خیلی هم خودش را رفیق شفیقی نشان تان می دهد و مثلا خودش را یکی از مشتری های حرفه ی شما قرار میدهد و پیش از آنکه سفارش کارش را به طور جدی تحویلتان دهد بخواهد پیش پرداختی داشته باشد... از این لطفهای بی دلیل باید ترسید. هرچقدر هم که اصرار کند نباید آدم قبول کند، چون به احتمال زیاد زمانی فرا میرسد که در صورت رفع نشدن توقع و یا خواسته ای، یکهو به پولش نیاز پیدا میکند. چون این آدمها با پول برای خودشان میخواهند رفیق جور کنند، البته رفیق در دایره المعارف خودشان که سر

برچسب: بدهکاری,بدهکاری تلفن ثابت,بدهکاری پدیده شاندیز,بدهکاریم به یکدیگر,بدهکاری پدیده,بدهکاری پیشین همراه اول,بدهکاری آمریکا به ایران,بدهکاری هدایتی,بدهکاری به انگلیسی,بدهکاری مالیاتی, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 18:47

زمستانِ پیش با رفقایی که بیشتر از یک سال است برایم عزیز شده اند به بهانه تولدی دور هم جمع شدیم... روزهای خوبی برای اویی که تولدش بود نبود... گفت آرزویی ندارد که پیش از خاموش کردن شمع ها بکند. من روبرویش بودم. گفتم برای ما آرزو کن. گفت پس هرکس آرزویی بکند... هرکس چیزی گفت... من گفتم آرزو می کنم دل همه مان گرم باشد به گرمای بخار این فنجان های چای.... آرزو میتواند این باشد اما روزهایی برسد پر از یخبندان دل، آنچنان یخبندانی که تمام دهلیزهای قلب را مسدود کند و هیچ چیز گرمش نکند... زمستان هم حتی برود اما دهلیزها همچنان بسته بمانند... و کسی باشد، کسانی باشند که پی بهانه

برچسب: بیست و شش سالگی, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 18:47

دیروز وقتی وحید دستهایش را نشان داد و گفت بخاطر زیرآب زدن یک همکار از بخش روابط عمومی شرکتی که در آن شاغل است به بخش بسته بندی منتقل شده و دورر ناخن هایش سفید شده بود و وحید پسری ست هم فامیل من که دوره لیسانس همکلاسی بودیم، وقتی آقا افشین پرسید ماهواره دارید؟ و من گفتم نه. و وحید هم گفت مثل ما! مادرم اجازه نمی دهد. میگوید هروقت رفتید خانه خودتان هرکار خواستید بکنید. وقتی سمیرا گفت توی عروسی کسانی با حالت ترحمی گفته ایشالا عروسی تو و او از برخوردشان خوشش نمی آید و گفت از محدودیتهایی که زمانی برای خودش قائل بوده پشیمان است، وقتی خواندم که نیکولا در مورد

برچسب: راحت بگویم,چگونه راحت بگوزیم, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 18:47

96 بر عکس 69 است. از این رابطه اعداد و نزدیکی هاشان خوشم می آید. یعنی مثلاً برای خودم توی دلم تصورات متفاوتی میکنم برای 96/6/29 ... که یعنی یک عددش جابه جا شود میرود به بیست و هفت سال پیش.... که یعنی من دوست دارم تا ان موقع تکانی خورده باشم... که یعنی اتفاقی و گردشی و پرشی رخ داده باشد. که یعنی من که الان تمرکزم روی دو قضیه ست این که همین فصل، پایان نامه ام را دفاع کنم و تمام و همین امسال به یک ثبات مالی هرچند اندک ولی مستقل برسم. از بهار 96 تمرکزم برود روی یک تصمیم تعیین کننده. که از این جایی که هست تکانم دهد. که بتوانم خودم جایی از زندگی را بسازم. که این همه، پیرامونم م

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 18:47

مرا از زمین بلند کن...

ببوس

بعد ، کنار بگذار...

عشق هم مثل نان، برکت خداست...

"عالیه عطایی"

برچسب: خوب نوشته,خوب نوشته ها,نوشته ای خوب,نوشته های خوب,عکس نوشته خوب,دلنوشته خوب,عکس نوشته خوب بودن,مشخصات نوشته خوب,نوشته خوب برای پروفایل,نوشته خوب وزیبا, نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 18:47

صفحه بندی